تبليغاتX
دیالوگ با طعم توت فرنگی

دیالوگ با طعم توت فرنگی
به یاد ماندنی, همچون طعم توت فرنگی


.:: دیالوگ به یاد ماندنی یازدهم: سگ کشی ::.

گلرخ كمالي: حق با توئه ... شخصيت‌هاي داستان جديدم دوره‌ام كردن. بايد هر چه زودتر خودمو از بين‌شون بكشم بيرون.

 

[ سگ كشي - بهرام بيضايي ]

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی دهم: شب یلدا ::.

حامد (محمد رضا فروتن):  یه تار موی منو با صد تا مرد اروپایی عوض نمی کنی؟ با مرد آسیایی چطور؟ شرقی، ایرانی، تهرانی؟ ,,, یا آقای شریفِ بو گندویِ هیزِ نکبت که دائم خیکش رو میخارونه و عاروق میزنه!


[ شب یلدا - کیومرث پوراحمد ]

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی نهم: اعتراض ::.

اميرعلي: هیچ وقت سایه نشو مرتیکه...مرد باش و جواب دوازده سال سیاه پوشیدنتو بگیر

 


[ اعتراض- مسعود كيميايي ]

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی هشتم: قیصر ::.

قيصر: اين نظام روزگاره... يعني اين روزگاره دايي. نزني ميزننت

[ قيصر- مسعود كيميايي ]

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی هفتم: شبهای روشن ::.

حرفای خوب همیشه مال آدمای خوب نیست!

[ شب های روشن - فرزاد موتمن ]

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی ششم: چتری برای 2 نفر ::.

رضا کیانیان: وکیل ها حرف مفت زیاد میزنند اما مفتی حرف نمیزنند ...

[ چتری برای دونفر - احمد اميني

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی پنجم: سلطان ::.

 

سلطان : همیشه این جوریه ... یه آدم بی ستاره، بی فامیل، عین من از خیر یه چیز بدرد خور دختره مثه سند ، پول ،طلا میگذره ... بهش میده ... دختره با اشک ازش میگیره و تشکر میکنه، بعد اين يارو، بی فامیله سوار میشه ... موتور یا ماشین ... از دختره جدا میشه ... تو راه که بر میگرده، دلتنگی میکنه ... واسه همه چی ... خونش ،ننه ش، مدرسه ش ... یا خودش آواز میخونه یا واسش می خونن . از اين چيزا خيلي ديديم.مام رفتیم خانوم.

[ سلطان - مسعود كيميايي ]

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی چهارم: کاغذ بی خط ::.

 

.. .برای نوشتن، بیخودی دنبال موضوع خوب نگردید. همه موضوعها خوبن. موضوع بد اصلا وجود نداره. نویسنده بد زیاده ...

[ كاغذ بي خط - ناصر تقوايي ]

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی سوم: ناخدا خورشید ::.

 

ناخدا خورشید، همون که یه دست نداره؟...

- نه همون که یه دست داره!

[ ناخدا خورشید - ناصر تقوايي ]

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط سحر |

.:: دیالوگ به یاد ماندنی دوم: دالان بهشت ::.

 

مهناز: هم اون موقع عقلم می رسید, هم حالا. خیلی خوب هم عقلم می رسید, این قدر که از همه مردها نفرت داشته باشم. این قدر که بفهمم مردها فقط اسمی از مرد دارن, یک مشت نامردن که فقط, فقط حرف می زنن, دروغ می گن, بهت قول دروغ میدن و بعد زیر قولشون می زنن. این قدر عقلم می رسه که از تو, از گذشته ام و از هر چی مرده متنفر باشم.

 

(شخصیت مهناز در کتاب دالان بهشت)- نوشته نازی صفوی

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط سحر |